تبليغاتX
نقاب

نقاب

ما در این ره نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم                           چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم      

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش                                  چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم         لب باز نکردم به خروشی و فغانی                                  من محرم راز دل طوفانی خوییشم   

   یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی                        عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

         از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم                           شرمنده جانان ز گران جانی خویشم


    بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر                       افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

این شعر حال این روزهای منه.. بارها و بارها میخونمش.....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:59 توسط با اسم مستعار نانا|

دیگه نمیتونم به وبلاگ نویسی فکر کنم حرفی برای گفتن ندارم..یعنی کلا اتفاق برام افتاده ها ولی حرفم نمیاد...

از وبلاگ نویسی برام آشنایی با یکسری دوستای دوست داشتنی باقی مونده و خوندن بعضی وبلاگا که خیلی دوستشون دارم اما شرمنده که اغلب خاموش میخونم و کامنت نمیزارم...

آنو جون متاسفانه رمزت رو ندارم و مدتیه نتونستم بخونمت و خبری ازت ندارم....

مدتی سرگرمیم فیسبوک شده بود که  اونم دی اکتیو کردم..دلم نمیخواست معتادش باشم و فعلا تو ترکشم اگه موفق بشم شاید دوباره برگردم..

برام دعا کنین محتاج انرژی های مثبتتونم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:7 توسط با اسم مستعار نانا|

دوستای خوبم ممنونم از نظراتتون..خیلی دوستتون دارم..بدون هیچ تعارفی واقعا دوستتون دارم ..

کلا من ادم کم حرفیم در عوض شنونده خوبی هستم ..شاید اگه این اتفاقات رو برای یکی تعریف میکردم اون بهتر میتونست بنویسه اما من فقط کلیاتش رو مینویسم..

یک مدتی نبودم اما وبلاگاتون رو میخوندم و یاد همتون بودم...

اما برسیم به ماجرایی که پیش اومده.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 16:18 توسط با اسم مستعار نانا|

سوار قایقی هستم که هیچ پارویی برای روندن قایق وجود نداره اگه هم داره من نمیبینم..خودمو سپردم به دست امواج هر جا رفت رفت

|*******

من کلا به فال و اینجور چیزا اعتقاد ندارم چند روز پیش یکی از دوستام اومد و رفت رو مخم و هی تعریف کرد که یکنفر هست که فقط گذشته رو نمیگه آینده رو هم میگه ..من این اسمو بارها شنیده بودم برای همین وسوسه شدم و گفتم باشه تو وقت بگیر بریم..حالا این خانو وقتم باید میداد و چندین خط شماره وفلان و دم و دستگاه و خلاصه با پارتی وقت گرفتیم برای ۵شنبه...

اما چشمتون روز بد نبینه که من کل چهارشنبه رو کابوس و خوابهای بد دیدم که خدا داره ه من میگه تو نباید از بنده ی من بخوای هر چی میخوای به من بگو من بهت میگم

همین شد که فرداش من کنسل کردم و گفتم نمییییییییرم.و نرفتم و هر چه دوستم گفت همه تعریف میکنن منم گفتم به همه بگو برن من نمیرم...اونم گفت جدیدا قدیسه شدی همش بهت الهام میشه ۰البته با حالت (متلک و طعنه گفتا )..

این پست ادامه دارد و به صورت رمزی مینویسم(به زودی) 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:26 توسط با اسم مستعار نانا|

دچار بحران دوگانگی حس خوب حس بد شدیدی هستم..یکجورایی درگیرم...

دوستای خوبم تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم ولی دیدم نمیشه که...ولی شخصیتم که مجازی نیست و تا حدودی حقیقی شده در نتیجه همه چیزو که نمیشه نوشت پس دچار خودسانسوری میشم در نتیجه روحم سبک نمیشه و با ننوشتن فرقی نکرده حالا من چه کنم؟

یک وبلاگ دیگه بسازم؟بعدش بیام اونجا بگم ا ین وبلاگ منه؟بازم همین میشه دیگه...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:13 توسط با اسم مستعار نانا|

دوستای عزیزم روزهای سختی رو پشت سر گزاشتم و در یک پست جداگونه میام براتون چند ماهی رو که گذشت رو تعریف میکنم..

چند روز ژیش در دپرس پاینگ عجیبی به سر میبردم که یهو دیدم صفحه گوشی موبایلم شطرنجی شدو بعدش یهو کلا سیاه شد و هر کاری کردم درست نشد بردمش برای تعمیر گفتن باید بمونه ببینیم مشکلش چیه..منم موندم بی گوشی

در همین حین دندون درد شدیدی گرفتم و شماره دکتر هم تو گوشیم بود و از اونجایی که گوشیم هم تعمیر داده بودم و ۱۱۸ هم شماره دکترو نداشت..باید حضوری میرفتم تا مطب  و وقت بگیرم ..مطب کجا بود؟ابتدای سعدی اوایل ۴راه گلسار...ماشین برده بودم و جایی پارک کردم و رفتم مطب به منشیش گفتم شمارتون رو نداشتم اومدم وقت بگیرم گفت اگه میتونی نیم ساعت بشین دکتر ببینه بدونیم چقدر کار داره..منم قبول کردم و نیم ساعتی موندم و بعدش اومدم پایین که دیدم ای دل غافل ماشین نیست..داشتم دیووووووووووووونه میشد تا چهار راه گلسارو دووویدم اتفاقا داشتن فیلم برداری میکردن نمیدونم تو فیلمشون افتادم یا نه؟

رفتم سراغ پلیس و در حالیکه رو به سکته بودم گفتم ماشین نیست..گفت زنگ بزن ۱۱۰...حتما جرثقیل برده

با ۱۱۰ تماس گرفتم شماره پلاک دادم گفتن ما بر نداشتیم

الان حالمو میتونین تصور کینین؟پاهام سست بودن..یک لحظه رفتن به کلانتری و اعلام گم شدن و هرگز پیدا نشدن از جلو چشمام گزشت و همینطور که مبهوت دقیقا مبهوت وسط ۴راه مونده بودم و به دوردستا فقط خیره شده بودم یهو مغزم فلاش زد که من اصلا اون کوچه پارک نکرده بودم و یک کوچه بالاتر پارک کرده بودم...

وااااااااااااای...کلا گیجم...فکرم متمرکز نیست

رفتم سوار شدم و خدا رو شکر کردم و یکجوری هم رفتم پلیسا منو نبینن به من بخندن..

ولی وقتی رفتم خونه چنان کمردردی گرفته بودم که رفتم دکتر و گفت عصب سیاتیکه که بر اثر شوک اینجوری شده...

الان دیگه سعی میکنم دپرس نباشم...

خدایا بابت داده ها و نداده هات شکر...حتما حکمتی داری..مصلحتی میدونی

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 0:13 توسط با اسم مستعار نانا|

دلم برای تمام دوستان وبلاگیم تنگ شده ..همه رو میخونم و فعلا دچار روزمرگی شدم و نمیدونم چی بنویسم..اما به زودی با حرفای زیادی بر میگردم

بهار جونم خونتون مبارکه

تارا جونم این سری از شاتل اینترنت گرفتم

غزل جون  عکسهای کاراتو دیدم...هنرمندی هستیا

انو جون وبلاگتو خیلی دوست دارم

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 16:31 توسط با اسم مستعار نانا|

بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»

آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟

«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.

که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.

عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.

قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى

و اگر بدى کنى، بدى.

همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.

شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است..

********************

ماه رمضون اومد کاش دلای همه صاف باشه برای هم خوب بخوایم ...

نکته ای که برام خیلی جالبه اینه که همه میگن وای امشال هوا خیلی گرمه دیر وفت اذان میشه تا ادان بشه ساعت ۹ شبه..روزه سخته..ولی.....

ولی صبح که میومدم  نانوایی شلوغ بود به گمانم موقع افطار هم شلوغه...سبزی از دیروز نایاب و گرون شده..

هیچ پوستر و پیام معنوی در شهر دیده نمیشه فقط این نوشته ها بزرگنمایی میکنه: آش شله قلمکار..آش رشته...زولبیا و بامیا...رشته خشکار...و هزاران چیز خوشمزه دیگه.........

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 13:31 توسط با اسم مستعار نانا|

من هنوز بچه ام ...بزرگ نشدم..زور که نیست..وفتی کسی رو دوست دارم از گرفتن یک بسته آدامس آلبالویی ریلاکس ازش شاد شادم و برعکس کسی رو که دوست ندارم جونشم فدام کنه برام بی تفاوته 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 10:52 توسط با اسم مستعار نانا|

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد     آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

دیروز در حین رانندگی یک ماشین اومد جلوم دور بزنه و من بالطبع ایستادم تا بهش نزنم اما ماشین پشتی که گویا خواب تشریف داشتن محکم میکوبه به من و من با شتاب ضربه اش میرم جلوتر و طی رفلکس طبیعی که همیشه در هنگام استرس زیاد به من دست میده خیلی بی خیال از ماشین پیاده میشم ومیبینم ماشین پشتی کاپوتش له شده ولی ماشین من چیزی نشده و بعدش یهو هزار تا کارشناس پیدا میشه که میگفتن خاخور چیزی نبسته...بعدش من سوار میشم و میرم

ولی ۵۰ متر جلوتر میفهمم ماشین اگزوزش شکسته و بدجوری صدا میده..

چرا نموندم تا پلیس بیاد؟

ناخنم هم در اثر ضربه روی فرمون شکست که دردش رو بعد از یک ساعت فهمیدم

دیشب هم هر نیم ساعت بیدار میشدم و به خودم میگفتم چه تصادف بدی بودا...دوباره میخوابیدم و این روند تا صبح ادامه داشت

این شعر حافظ هم از صبخ اومده تو ذهنم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

**چیزی نبسته خاخور به زبان گیلکی یعنی چیزی نشده خواهر

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:21 توسط با اسم مستعار نانا|


آخرين مطالب
» این حال من ...
» خودم ....
» و اما ادامه ....
» فال
» چه کنم؟؟؟؟؟
» چند روز پیش
»
» برای اومدن ماه رمضون
» حس همین لحظه من
» حافظ

Design By : Pichak